بهرادبهراد، تا این لحظه: 17 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

بهراد

بدون عنوان

سلام چندروزه می خوام بیام سر بزنم نمیشه. همش کار پیش میاد. جمعه روز ماما بود.مامانم هتل المپیک جشن داشتن ما آخرش رفتیم دیگه تموم شده بود توی سالن بهراد داشت جلوی من راه میرفت یهو دیدم نیستش. کلی ترسیدیم! رفته بود ته سالن داشت گریه میکرد.من ترسیده بودم لابلای اوون شلوغی یه حس بدی بهم دست داده بود. خدارو شکر که زود پیداش کردیم. بابام که دیگه حسابی حالش بد شده بود. بهش گفتم ما هم بچه بودیم اگه گم می شدیم اینقدر حالت بد میشد گفت نه! نمیدوونم این مامان بزرگ بابا بزرگا چرا اینقدر نوه هاشونو دوست دارن حتی از بچه هاشونم بیشتر. دیروز بهراد رو بردم نمایشگاه کتاب. صبح رفتیم. خوب بود. امسال اولین سالی بود که بردمش. خوشش اومد. چیزای خیلی خوبی هم بر...
19 ارديبهشت 1391

اولین روز

بهراد رفته خونه باباجون, قرار بود بعد از عید مهد کودک بزارمش , چندتا جا رو هم رفتم دیدم اما خیلی دودل بودم. یک روزهم بردمش خانه کودک پارک شفق اما زیاد خوشم نیومد! خودش هم خوشش نیومد یکدفعه زد زیر گریه! با خودم گفتم حالا مجبور نیستم که توی این گرما مجبورش کنم هرروز پاشه بره مهد, تصمیم گرفتم کلاسهای هفتگی ببرمش. شنبه گذشته رفتیم با عمه فرحنازو بهراد یه جایی صحبت کردیم همون روز هم اولین جلسه کلاسشون بود, قرار شد امتحانی بره اگه خوشش اومد ثبت نامش کنم. حسابی هم خوشش اومد. روزای دیگه هم که خونست سعی میکنم یه ساعتایی خودم حتما باهاش یه سری بازیهای هوشی بکنم, خودش هم خیلی دوست داره. دوست ندارم ذهنش به سمت چیزایی پیش بره که بعدا به دردش نمی خورن. ...
12 ارديبهشت 1391

بدون عنوان

به نام خداوند مهربون سلام امروز ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۱, الان ساعت ۲:۴۹ صبحه. بهراد جونم خوابیده, خیلی هم دیر خوابید, با هزار زحمت و قصه و... بالاخره خوابش برد اما متاسفانه خواب من پرید :-( تصمیم گرفتم یکسری به سایت بزنم که اومدمو عضو شدم :-)  بهتره من هم برمو بخوابم هرچند که خوابم نمیاد اما باید بخوابم, وگرنه صبح آقا بهراد پا میشه و دیگه نمیزاره مامان الی بخوابه... ...
12 ارديبهشت 1391
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به بهراد می باشد