بدون عنوان
سلام چندروزه می خوام بیام سر بزنم نمیشه. همش کار پیش میاد. جمعه روز ماما بود.مامانم هتل المپیک جشن داشتن ما آخرش رفتیم دیگه تموم شده بود توی سالن بهراد داشت جلوی من راه میرفت یهو دیدم نیستش. کلی ترسیدیم! رفته بود ته سالن داشت گریه میکرد.من ترسیده بودم لابلای اوون شلوغی یه حس بدی بهم دست داده بود. خدارو شکر که زود پیداش کردیم. بابام که دیگه حسابی حالش بد شده بود. بهش گفتم ما هم بچه بودیم اگه گم می شدیم اینقدر حالت بد میشد گفت نه! نمیدوونم این مامان بزرگ بابا بزرگا چرا اینقدر نوه هاشونو دوست دارن حتی از بچه هاشونم بیشتر. دیروز بهراد رو بردم نمایشگاه کتاب. صبح رفتیم. خوب بود. امسال اولین سالی بود که بردمش. خوشش اومد. چیزای خیلی خوبی هم بر...
نویسنده :
Elham
17:24


